برگردان اشعار زبان و ادبیات فارسی(1و2) پیش دانشگاهی
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی: زبان فارسی پیش دانشگاهی

برگردان اشعار زبان و ادبیات فارسی(1و2) پیش دانشگاهی

نی نامه :

1 به کلام مولانا هنگامی که سخن می گوید و از جدایی ها و دوری ها شکوه می کند گوش کن.

2-از وقتی که مرا از اصل و اساس خود دور کرده اند همه ی آفریدگان با من هم ناله شـــده اند و نالیده اند.

3 برای بیان درد اشتیاق خود شنونده ای می خواهم که درد دوری از حق را درک کرده باشد و دلش از این جدایی سوخته باشد.

4- هر کسی که از اصل و اساس خود دور شده باشد سرانجام به اصل خود برمی گردد.

5 من ناله ی عشق به حق را برای همه سر داده ام و در این راه با آنها که سیرشان به ســوی خدا کند است و کسانی که از سیر به سوی حق شادمان هستند همراه شده ام.

6 هرکس در حد فهم خود با من یار و همراه شد اما حقیقت وضع و حال مرا درک نکرد.

7 رازهایم در ناله هایم پنهان است اما چشم و گوش ظاهــــــــــری نمی تواند راز این ناله ها را دریابد.

8 همان گونه که جسم و روح از هم پنهان نیستند و از هم آگاهی دارند اما به هیـــــــــچ چشمی توانایی دیدن روح و جان داده نشده است.

9 صدای ناله ی نی چون آتش است باد نیست. الهی هرکه این ناله ی عاشـــــــــــقانه را ندارد وعاشق نیست نابود شود.

10 چیزی که نی را به ناله وامی دارد و در می جوشش به وجود می آورد عشـــــــــــق است.

11 نی همدم هر عاشق دوری کشیده ای است و نغمه هایش راز عاشق را فاش می کند و پرده را از مقابل جویای معرفت برمی دارد تا حقیقت را ببیند.

12 نی هم زهر و هم پادزهر است یعنی بسته به ظرفیت افراد می تواند درمان بخش یا دردآور باشد.

13 نی داستان راه خونین عشق را می گوید و داستان پر از رنج عاشقانی چون مجنون را بیان می کند.

14 هیچ کس جز عاشق و عارف نمی تواند حقیقت و رمز و راز عشق را دریابد همان گونه که فقط گوش وسیله ی مناسبی برای فهم سخنان زبان است.

15 ما عاشقان عمری را در غم و اندوه به سر می بریم و روز ها را با سوز دل به پایــــــــــان می رسانیم.

16 روز ها اگر گذشتند بگو بگذرند باکی نداریم ای معشوقی که هیچ کس مثل تو پاک نیــــست تو بمان.

17 فقط ماهی دریای حق (عاشق عارف ) از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت ســـــــیر نمی شود و هر کس عاشق نباشد از عشق ملول و خسته می گردد.

18 کسی که عاشق و عارف نباشد از حال و وضع عارف به خدا رسیده بی خبر است. پس باید کم تر سخن گفت. پایان.

 

 درس های دیگر را در ادامه ی مطلب ببینید


برگردان اشعار زبان و ادبیات فارسی(1و2) پیش دانشگاهی

 

نی نامه :

1 به کلام مولانا هنگامی که سخن می گوید و از جدایی ها و دوری ها شکوه می کند گوش کن.

2-از وقتی که مرا از اصل و اساس خود دور کرده اند همه ی آفریدگان با من هم ناله شـــده اند و نالیده اند.

3 برای بیان درد اشتیاق خود شنونده ای می خواهم که درد دوری از حق را درک کرده باشد و دلش از این جدایی سوخته باشد.

4- هر کسی که از اصل و اساس خود دور شده باشد سرانجام به اصل خود برمی گردد.

5 من ناله ی عشق به حق را برای همه سر داده ام و در این راه با آنها که سیرشان به ســوی خدا کند است و کسانی که از سیر به سوی حق شادمان هستند همراه شده ام.

6 هرکس در حد فهم خود با من یار و همراه شد اما حقیقت وضع و حال مرا درک نکرد.

7 رازهایم در ناله هایم پنهان است اما چشم و گوش ظاهــــــــــری نمی تواند راز این ناله ها را دریابد.

8 همان گونه که جسم و روح از هم پنهان نیستند و از هم آگاهی دارند اما به هیـــــــــچ چشمی توانایی دیدن روح و جان داده نشده است.

9 صدای ناله ی نی چون آتش است باد نیست. الهی هرکه این ناله ی عاشـــــــــــقانه را ندارد وعاشق نیست نابود شود.

10 چیزی که نی را به ناله وامی دارد و در می جوشش به وجود می آورد عشـــــــــــق است.

11 نی همدم هر عاشق دوری کشیده ای است و نغمه هایش راز عاشق را فاش می کند و پرده را از مقابل جویای معرفت برمی دارد تا حقیقت را ببیند.

12 نی هم زهر و هم پادزهر است یعنی بسته به ظرفیت افراد می تواند درمان بخش یا دردآور باشد.

13 نی داستان راه خونین عشق را می گوید و داستان پر از رنج عاشقانی چون مجنون را بیان می کند.

14 هیچ کس جز عاشق و عارف نمی تواند حقیقت و رمز و راز عشق را دریابد همان گونه که فقط گوش وسیله ی مناسبی برای فهم سخنان زبان است.

15 ما عاشقان عمری را در غم و اندوه به سر می بریم و روز ها را با سوز دل به پایــــــــــان می رسانیم.

16 روز ها اگر گذشتند بگو بگذرند باکی نداریم ای معشوقی که هیچ کس مثل تو پاک نیــــست تو بمان.

17 فقط ماهی دریای حق (عاشق عارف ) از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت ســـــــیر نمی شود و هر کس عاشق نباشد از عشق ملول و خسته می گردد.

18 کسی که عاشق و عارف نباشد از حال و وضع عارف به خدا رسیده بی خبر است. پس باید کم تر سخن گفت. پایان.

مناجات:

1 خدایا تو را یاد می کنم زیرا تو پاک و منزه و پروردگاری و جز در راهی که تو راهنماییم کنی نمی روم.

2 فقط پیشگاه تو را جستجو می کنم و تنها به دنبال فضل و بخشش تو هستم و فقط تو را به یگانگی می ستایم زیرا شایسته اش هستی.

3 - تو دانا و بزرگ و بخشنده و مهربانی. تو مظهر فضل و دانش و شایسته ی ستایش هستی.

4 تو را نمی توان توصیف کرد چون در فهم بشر جای نمی گیری . کسی را نمی توان شبیه تو دانست زیرا در توهم انسان نیز نمی گنجی.

5 سراسر وجود تو عزت و شکوه و دانش و اطمینان و روشنایی و شادی و بخشش و پاداش است.

6 تو ازهمه ی امور پنهان آگاهی داری و همه ی عیب و نقص های ما را می پوشانی و همه ی کم و زیاد شدن ها به دست توست .

7 تمام وجود سنایی تو را به یگانگی می ستاید امید است که برای سنایی از آتش جهنم رهایی باشد.

 

کاوه ی دادخواه :

1 وقتی که جمشید نسبت به خداوند غرور ورزید شکست خورد و روزگارش تغییر کرد.

2 آن گوینده ی هوشمند چه سخن جالبی گفت : حتی اگر شاه شدی بیشتر در عـــبادت و اطاعت خدا تلاش کن.

3 هر کس نسبت به خداونـــــد کفران و ناسپاسی کند از هر طرف بیم و ترس به وجـــودش راه می یابد.

4 روزگار جمشید سخت و بد شد و لطف مخصوص خداوند نسبت به او کم شد.

5 رسم دانایان از میان رفت و دارندگان تفکرات باطل به شهرت رسیدند.

6 هنر بی ارزش و جادوگری ارزشمند گردید. راستی و درستی پنهان شد وستم و آســــــــــــیب آشکار گردید.

7 ستمگران در ارتکاب کارهای بد تسلط و قدرت یافتند و از خوبی جز به شکل پنهانی سخـــنی گفته نمی شد.

8 ضحاک جز بدآموزی و کشتار و غارتگری و سوزاندن اموال مردم کاری انجام نمی داد.

9 در همان زمان ناگهان از درگاه پادشاه ( ضحاک ) خروش مرد عدالت طلب ( کاوه ) بلند شد.

10 شخص ستم دیده ( کاوه ) را به نزد ضحاک فراخواندند و او را در کنار اشخاص مشــــهور نشاندند.

11 ضحاک با ناراحتی و خشم به کاوه گفت : بگو که چه کسی به تو ستم کرده است؟

12 کاوه فریاد کشید و در حالی که با دست به سر خود می زد گفت: ای شاه خود تو به من ستم کردی. من کاوه ی عدالت طلب هستم.

13 مرد آهنگر بی ضرری هستم که از جانب شاه هر لحظه بر سر من ظلم و ستمی می آید.

14 تو چه شاه باشی و چه اژدها پیکر در این مورد باید قضاوت کنی.

15 اگر همه ی جهان محدوده ی حکومت توست چرا ما باید این اندازه رنج و سختی را تحمل کنیم.

16 - تو باید در این اقدام ظالمانه به من حساب پس بدهی تا مردم جهان شگفت زده شوند.

17 شاید با حساب پس دادن تو مشخص شود که چگونه باز هم نوبت کشته شدن به فرزند من رسید.

18 مگر در هرجا باید مغز سر فرزندان مرا به ماران تو خوراند؟!

19 وقتی که کاوه همه ی استشهادنامه ی ضحاک را فوراً در نزد بزرگان آن کشور خواند،

20 فریاد کشید که ای حمایت کنندگان ضحاک شیطان صفت که ترس از خدای جهان را رها کردید،

21 همه ی شما با این کارها به سوی جهنم در حرکتید و به سخنان ضحاک علاقه مند شده اید.

22 من این استشهاد نامه را گواهی نمی کنم و هرگز از پادشاه نمی ترسم.

23 فریاد کشید و در حالی که از خشم می لرزید، از جا بلند شد و استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت.

24 کاوه در حالی که فرزند عزیزش با او بود از ایوان فریادکنان خارج شد و به خیابان رفت.

25 وقتی که کاوه از نزد شاه بیرون آمد ، مردم بازار دور او جمع شدند.

26 فریاد می کشید و عدالت خواهی می کرد و همه ی مردم را به عدالت خــــــــواهی دعوت می کرد.

27 از همان چرمی که آهنگرها به وقت ضربه زدن با پتک، روی پایشان را با آن می پوشانند،

28 کاوه همان را بر روی نیزه آویخت و در همان زمان سروصدای مردم بلند شد.

29 کاوه در حالی که نیزه( پرچم ) در دستش بود فریادکنان می رفت و می گفت ای ناموران خداپرست!

30 کسی که آرزوی پیوستن به فریدون را دارد، باید از اطاعت ضحاک خودداری کند.

31 برخیزید و قیام کنید زیرا این شاه شیطان صفت است و قلباً دشمن خداست.

32 با آن چرم کم ارزش ناشایست ، دوست و دشمن از هم شناخته شدند.

33 مرد پهلوان ،کاوه، پیشاپیش مردم می رفت و سپاهی نه چندان کوچک اطراف او جمع شدند.

34 او می دانست که فریدون کجاست بنابراین مستقیماً به طرف فریدون حرکت کرد.

35 بر روی بام ها و در و دیوار شهر تعدادی از مردم که چیزی از جنگ می دانستند ، مستقر بودند.

36 از روی دیوارها خشت( آجر / نیزه ی کوچک ) و از روی بام ها سنگ و در خیابان شمشیر و تیر خدنگ،

37 مثل باران که از ابر سیاه ببارد،می بارید و کسی جای امنی برای ماندن نداشت.

38 جوانان شهر نیز مثل پیرانی که جنگ آزموده بودند،

39 به سوی لشکر فریدون رفتند و از نیرنگ و فریب ضحاک خارج شدند.

گذر سیاوش از آتش :

1 روحانی مشاور در امور سلطنت به شاه ایران ، کاووس ، چنین گفت که مشکل پادشاه پنهان نمی ماند.

2 اگر می خواهی حقیقت آشکار شود، باید به آزمایش و امتحان (سیاوش یا سودابه) بپردازی.

3 زیرا اگرچه فرزند،سیاوش، عزیز است،بدگمانی نسبت به او شاه را آزرده خواهدکرد.

4 از طرف دیگر دل شاه از جانب دختر شاه هاماوران،سودابه،نیز پر از بدگمانی است.

5 حال که هرکدام از این ها بدین گونه خویش را بیگناه می دانند، گذشتن یکی از ایشان از آتش لازم است.

6 رسم روزگار و تقدیر و سرنوشت این است که آتش به بی گناهان آسیب نمی رساند.

7 کاووس، سودابه را نزد خود فراخواند و او را با سیاوش رو به رو کرد.

8 در پایان گفت دل و جان من از جانب هردو شما ایمن و مطمئن نمی شود. ( به بی گناهی هیچ یک از شما دو نفر اطمینان پیدا نکرده ام.)

9 شاید آتش سوزان حقیقت را روشن و مشخص سازد و گناهکار را فوراً رسوا کند.

10 سودابه چنین پاسخ داد که من در سخنان خود حقیقت را بیان می کنم.

11 سیاوش را باید اصلاح و تنبیه کرد که این کار بد را انجام داد و خواستار زشتی و گناه شد.

12 شاه ایران،کاووس، ب�%8